تبليغاتX
...gets on my nerves





















...gets on my nerves



تو رو بین یک مشت آدم ریشو می بینم که آدم حسابت نمی کنن


گناه تو این بود که راهی که اونا می خواستنو نرفتی



+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت2:35توسط the one i am | |

لا به لای تن یکی دیگه دنبال بوی لباس هات می گردم


لباس هات بوی تن زنی رو می داد که من هیچ وقت ندیدم


ولی امروز بوی لباسشو توی شلوغی اون خیابون


درست زیر بینیم حس کردم

+نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت2:19توسط the one i am | |




اگه همه به خاطر چیز دیگه ای میومدن من به خاطر ساز رفتم،به خاطر خلسه ای که می دونم فقط اون سرزمین می تونه بهم بده،به خاطر حس عارفانه و صوفیانه ای که اونجا تصورش می کنم،به خاطر شب و سکوت و کویر و به عشق گوش جان دادن به نجوای دوتار درویشی که شاید روی یکی از تل ماسه های اون دور و بر مشغول مکاشفه س و سر در جیب مراقبت خودش فرو برده.

انگار خورشید تاثیر بیشتری بر اون خاک می ذاره،انگار خدا اونجا به زمین نزدیک تره ؛ طوری که به هر تک درختی وسط اون خشکی مطلق بر می خوری میگی تو خود خدایی

و اون هست!


تنهایی و

شب و

سکوت و

تن برهنه ی کویر

و حریر بی کران آسمون و طره های سرکشی که به باد می رن

در دست باد می رن

با باد می رن

از دست باد می رن

و یاد تو که از دست من میره

خیال تو که از دست من میره

بوی تو،نگاه تو،حضور تو

که از دست من می ره

که از یاد من می ره

من می جنگم و می شکنم و تقلا می کنم

اما اون میره

از یادم

از دستم

آبی سرخ میشه،سرخ بنفش و بعد همه جا سیاه

قصه ی کویر همینه

هر شب،هر روز،هر شب


باد که ماسه ها رو لمس می کنه دوست دارم با یه تن پوش بلند و سفید بچرخم و بچرخم و بچرخم

اگه بشه اسمشو سماع گذاشت!






 *عکس هارو از پنجره ی قطار گرفتم،پنجره هه کثیف بود، به همین خاطر تار افتاده عکسا!

به بزرگی خودتون ببخشید :)


+نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت0:53توسط the one i am | |



قلابی از دنیای کوچیک و موقتی و خیالیم بیرونم می کشه.اولین حسی که دوباره در بدنم جریان پیدا می کنه حس لامسه س.سر انگشت های بی جون و خسته م به پتو چنگ می زنن و سرم رو زیرش پنهان می کنن.این طوری وقتی حس بیناییم به کار می افته نور به زیر پلک های نازک و سنگینم نفوذ نمی کنه.صدای تیک تاک هفت تا ساعت خونه توی گوشم می کوبه.زیر پتو به پایین تر می خزم و  دست و پام رو مثل یه جنین توی شکمم جمع می کنم و کف دست هامو روی گوشام می ذارم.پنج دقیقه ای می گذره تا چشم هامو باز کنم و به محض باز کردنشون دوباره همه ی درد های روز قبل به مغزم تزریق می شن.بیست دقیقه.این بیست دقیقه کافیه تا همه ی درد ها و ترس ها و نگرانی ها از سرنگ به ذهنم انتقال پیدا کنه.توی این بیست دقیقه تنها حرکتم پلک زدنه.پتو رو کنار می زنم و به کندی زانو های خمیده ام رو باز می کنم و سعی می کنم از تخت پایین بیام.هنوز احساس خستگی می کنم.چیز تازه ای نیست.عادت کردم به این خستگی که هیچ وقت از بین نمی ره، حتی فراموش هم نمی شه.به سختی خودمو از غرق شدن لای پتو هایی که دورم پیچیدن نجات میدم.کنار پنجره میرم تا پرده رو کنار بزنم .با خودم میگم کنارش می زنی که چیو ببینی؟!سیاهی؟لجن؟دنیای ... و آدمای ... ترِش؟

میرم که صورتمو آب بزنم.شیر آب رو باز می کنم و سرم رو خم می کنم و یه مشت آب سرد می پاشم روی صورتم.سرم رو که بلند می کنم صورتم رو توی آینه می بینم .فرقی نکرده فقط زیر چشمام بیشتر گود رفته.بیشتر از دیروز

سر و ته صبحونه رو با یه لیوان چایی هم میارم.جرعه ی پنجم ششمم که زنگ می زنه.حرف می زنیم.از آسمون و ریسمون هایی که از دیشب تا الان بافته برام میگه و من می خندم.کاش می شد واقعا خندید.کاش می شد صادقانه به حرفاش بخندم.کاش می شد مطمئن بود که این لحظه ها واقعا وجود داره.

تلویزیون رو روشن می کنم.تازه یه کم ذهنم سبک شده که اخبار bbc می کوبه تو سرم.هنوز بخش اول خبر تموم نشده ، تلویزیونو خاموش می کنم و کنترل رو پرت می کنم روی میز. باز به حد کافی به هم می ریزم.انقدر که دیگه دل و دماغ کاری برام نمونه.این جور مواقع دوای دردمو خوب می دونم.دوایی که مثل مسکن عمل می کنه،آروم میشی ولی در اصل یه درد بزرگ تر انتظارتو می کشه.

مایه اش فقط یه جفت کتونی و یه شالگردنه و دو تا جیب.

میرم ولیعصر و راست شکممو می گیرم و میرم بالا.حتی بخار دهنمم از درد میگه ، از آه ، از  بدبختی و از نکبتی که لجم رو درمیاورد اوایل ولی الان دیگه جلوش کم آوردم.داره محاصره م می کنه ، دست و پامو بسته ، بسته که دلم به هیچ غلطی رضایت نمیده.فلجم کرده؛فلج فکری.آچمز شدم

بین موندن و رفتن،بین مرگ و زندگی،بین فداکاری و خودخواهی،نمی شه گفت خودخواهی.این غلطه.درستش شاید عقل باشه،خرد،یا چنین چیزی.همه ی اینارو که بذارم کنار تو می مونی.این منم که به تو وصلم،این زندگی منه که به تو وصله .

رک می خوام بگم

من نمی تونم یه ریسک 30 به 70رو قبول کنم از طرفی تحمل این گرگ و میشو که 1 متریتم نمی تونی توش ببینی  به مرگ راضی می کندم

چیزی تغییر نمی کنه،تغییری وجود نداره.رفورم چیزی رو تغییر نمیده،فقط شرایط رو قابل تحمل می کنه.

مثل اینکه به یه جسد عطر بزنی

ولی بوی گند این زندگی از بوی جسد هم بدتره

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت23:44توسط the one i am | |

نشسته بودم،یعنی نشسته بود

گفت بشین،نشستم.از لحن تحکم آمیزش بدم میومد ولی نشستم.نشستم و اون روز نکبتو با اون شروع نکبت ، نکبت بار تر کردم.نمی دونم چی بود!کنجکاوی شاید!اینکه بفهمم پشت اون ظاهر مرموزش دقیقا چی قایم کرده.

دونستن یا ندونستن این موضوع در حقیقت برای من فرقی نداشت اما کنجکاوی اجازه نمی داد پیشنهادشو رد کنم.

نشستم و شروع کرد به حرف زدن.آهسته حرف می زد.خیلی آهسته.طوری که شاید از هر پنج کلمه سه تاشو نمی شنیدی.حواسم به رفتارش بود.حرکت ابروها و چشم هاش که برای استرس دادن به حرفاش حالت های مختلف می گرفتن برام جالب بود و در عین حال منفور.حرف های پند آمیز و نگاه های تحقیر آمیز ترش از پشت اون عینک گرد مفتولی و تحمل صورت استخونیش آزارم می داد.

سعی می کرد دود سیکارش رو که بین انگشتای بلند و لاغر و بد قواره ش گرفته بود توی صورت من فوت نکنه اما نمی تونست.انگار دوست داشت چشمامو وقتی پشت اون همه دود سفید محو می شدن.جلوی عصیانمو می گرفتم که بتونم بقیه شو ببینم.مثل یه داستان!

انقدر با جدیت در مورد همه چیز حرف میزد که اجازه ی هیچ اظهار نظری رو به کسی نمی داد.از زندگیش گفت، تجربه هاش،شعراش،کتاباش،تنهایی هاش،دوستای از دست رفتش،معشوقه هاش،از اینکه جدی بودنش چقدر بهش ضربه زده.از بچگی زیر فشارش با یه مادر روانی.

اینا شاید توجیهی برای شوخی های تلخش هم بود!

تنفرم ازش هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد.هوا سنگین بود و نفس کشیدن برام خیلی سخت شده بود.       سینه م درد گرفته بود و کنترل رفتارم و تظاهر به داشتن حس خوب و دیدن زیر سیگاری پر از ته سیگار و سیگارای نصفه خاموش شده ی اون حالمو بدتر می کرد.

ساکت شدم

کمی از چاییم خوردم

با طعم نفرت

نفرت...

نفرت...

نفرت...

این نفرت علت داشت.

فقط یه خروار خاک می تونست آرومم کنه!


پ.ن:ببخشید که نبودم این مدت.خودم می دونم چقدر دیره این عذر خواهی!

پ.ن:عمق فاجعه خیلی بیشتر از اون حدی بود که بخوای بگی مشت نمونه ی خروار نیست

در گوشی به اون:گندت بزنن که به خاطرت پیمان خودم با خودمو که از پیمان خودم با خدا هم برام با ارزش تره رو شکستم جناب نارگیل

+نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت4:41توسط the one i am | |

من عقب افتادم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت3:3توسط the one i am | |



با ذوق از جا می پرم.

برای امروز خیلی کار دارم.خیلی نمی گذره که متوجه صدای بارون می شم.من بهتر از هر کس دیگه ای دلیل بارون امروزو می دونم.

وقت ندارم.توی ده دقیقه باید راه بیست دقیقه ای رو برم.همیشه این جور وقتا تاکسی می گیرم ولی الان لازم نیست.این سنگ فرش بارون خورده با من حرف می زنه.تک تک قدم هایی که بر می دارم یاد گام های مشتاق اون روز ها رو برام زنده می کنه.

اون موقع که شاید قلبم نیم متر جلوتر از خودم بود.اون روزا همه چیز برام رنگ دبگه ای داشت.اما من از دستش دادم

تقصیر تو نیست،من لیاقت ندارم

دیگه چترو می بندم.با این همه کار عاقلانه به کجا رسیدیم که با قدم زدن زیر بارون بخواد از دستمون بره؟!

خیس می شم

خودم به این حالت عرفانی می گم رهایی . از همه ی خورده ریزای ریز و درشتی که بهم چسبیدن و نمی ذارن مثل قبل باشم ، مثل قبل غرقت باشم ، تمیز می شم.

اما نمی شه

نشد

داشت می شد ولی یه جیزی نذاشت.نشد که بالاخره این ترکیب آرمانی شکل بگیره.

پاییز،تو،بارون،آبان و اون گوشه ها شاید من

دو روزه که جسبیدم به سازم و به طرز بیمار گونه ای از کنار پنجره جم نمی خورم.

نه ؛ من مریضت شدم

تمام دنیا برام تنگه.دلم نمی خواد هیچ کجا نباشم. حتی آغوش تو رو هم نمی خوام که به بهانه ی بغض خودمو توش جا کنم.

دل من فقط یه شب بارون خورده می خوام.یه خیابون خلوت که نور از آسفالت خیسش منعکس بشه

اما وقتی هیچ کدوم از اینا رو نداری ناچاری به هق هق زیر پتو رضایت بدی.چشم به هم می زنی و می بینی هوای ابری گرفته داره روشن می شه و تو موندی و یه بالش خیس و یه شب خیس و یه رویای خیس

من ندیدم،تو هم ندیدی،ولی فرشته ها می گفتن تمام  شب توی آغوش من بودی


* عکس از خودم


+نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت4:19توسط the one i am | |

نوشتنم نمیاد

عکس گرفتنم نمیاد

موسیقی هم که ...

طرحی هم به ذهنم نمی رسه

تنها صدایی که شنیدنش برام لذت بخشه صدای بال مگسه

بی خودی

خودمو مسخره می کنم

وقتی حتی اونی که دست تا آرنج عسلیتو کردی تو حلقش ، تا دور و برش شلوغ میشه از یادش میری ، چه توقعی از سگی که نوازشش می کنی می تونی داشته باشی جز گاز گرفتن؟

تف به این روزگار سگی

دیگه از این دنیا باید برید

باید نشست و توی سکوت مطلق خیره شد به ماه

حیف که دیدن ماه هم از زمین قشنگه

دلم گرفته از این زمین و مردمش که هیچ چیز یادشون نمی مونه

هیچ چیز

شاید من توقع زیادی دارم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت0:0توسط the one i am | |

  روی تخت خواب دراز کشیدم

من فکر می کنم،فکر می کنم،فکر می کنم

و نمی دونم دقیقا به چی.به تو شاید...

به این که باورش چقدر برام سخته.کی فکرشو می کرد؟!

این همه نزدیکی برای من خیلی زیاده و من فکر نمی کنم ظرفیتشو داشته باشم

گاهی فکر می کنم داری باهام بازی می کنی

نه ، من واقعا نه ظرفیتشو دارم و نه لیاقتش رو.تو برای من خیلی زیادی.خیلی...

صدای پات از پشت در شنیده میشه و من سریع خودمو به خواب می زنم

تو میای توی اتاق.

صدام می کنی

جوابی نمیدم

باز صدام می کنی

باز جوابی نمی دم

میای بالای سرم

به دقت نگام می کنی.صورتتو نزدیک تر میاری.حتی می تونم نفس هاتو روی صورتم حس کنم.دیگه مطمئن شدی که خوابم

آباژور بالای سرم رو خاموش می کنی و رومو خوب می پوشونی

می دونی زود سرما می خورم.به گمونم این باید چیز خوبی باشه.

میری سر جات و دراز می کشی اما نمی خوابی.فقط دراز می کشی.درست مثل من.

من پشت به تو خوابیدم و و تو روت به منه.

دلم می خواد از جام بلند بشم و برم یه جایی که ازت دور باشم.

این از نفرت نیست.من فقط جنبه ندارم

درک اینکه الان تو کنارمی،درست همین کنار با فاصله ی کمتر از یک متر برام عین دیوونگیه

نمی دونم چطور می تونم این همه درد و عصیان رو درونم جا کنم.ولی دارم این کارو می کنم.همین الان،همیشه،هر وقت کنارتم،هر وقت کنارمی

می خوام رومو بر گردونم.می خوام برگردم و نگاهت کنم تا مطمئن بشم این که داری نگاهم می کنی ، اینکه کنارمی ، اینکه دیگه حرفامو می شنوی و من دیگه هر شب تا صبح با خیالت حرف نمی زنم و تو هر وقت که اراده کنم همه ی حرفامو می شنوی واقعیه

اما من نمی تونم.لعنتی من دیوونه تر از اونم که بتونم این چیزا رو قبول کنم

بهم نزدیک تر می شی و آروم،طوری که بیدار نشم،مو های فرفری همیشه پراکنده روی بالشم رو نوازش می کنی

تو نگاهم می کنی،نگاهم می کنی،نگاهم می کنی

و همین طور که دستت رو از پیچاپیچ این طره های لعنتی عبور میدی،آروم ،طوری که بیدار نشم،میگی:" چرا؟"

و من همه ی جمله هایی رو که توی دلت جلوی این کلمه می ذاری رو می دونم.

من از همین می ترسیدم.از اینکه بپرسی چرا.این یعنی یه چیزی از طرف تو وجود داره که می ترسم بهش بگم "حس" ،یعنی تو حواست به منه.

کم کم تو خوابت می بره و من می تونم برگردم.برگردم که بازم تا صبح نگاهت کنم

اتاق رو نور ماه روشن کرده.نه من و نه تو عادت نداریم شبای مهتابی پرده ها رو بکشیم.

ماه به تو می تابه ، و به من.

بازم صبح میشه.بازم ساعتت زنگ می خوره و با بیدار شدن تو من باید بخوابم.باز چشمامو روی هم می ذارم و وقتی از تاق رفتی بیرون دوباره بازشون می کنم.

جای گودی سرت روی بالش مونده.دستمو به سمتش دراز می کنم تا حداقل اثر باقی مونده از حجم غیر حاضرت رو لمس کنم اما نمی دونم چی میشه که هر وقت به اینجا می رسه تقدس وجود بکر و دست نخوردت این اجازه رو به من نمی ده...

+نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت2:53توسط the one i am | |

 

آه خدای من

حوصله ام سر رفته از اینکه آدم های دور و برم یه جوری اند که نمی شود رویشان حساب کرد

خسته شده ام از ایده های خاک گرفته و تکراریشان که تازه در کمال اعتماد به نفس اظهار فضل هم برایت می کنند.

خدایا من خسته ام از آن هایی که فکر می کنند خیلی باحال هستند و نیستند در اصل

من از دوست هایی که با مغز فندقی خود می پندارند که اگر خودشان را برایت لوس کنند خیلی خوب می شود آن وقت و می خندیم دور هم دوتایی بدم می آید.

من دیگر حوصله ی دیدن تظاهر ملت را ندارم که ریش می گذارند و گیس بلند می کنند گاهی که بگویند ما هنرمندیم آن هم از نوع عارفش.

که بگویند ما فرق می کنیم...

من دیگر تحمل دیدن آدم های به قول خودشان دپسرده ی یاس فلسفی گرفته را ندارم که در کافه ها می نشینند و اسپرسویی سفارش می دهند و قلم دست می گیرند و آسمان را با بند تنبانی به زمین می دوزند و فردایش در این محافل دوستانه ی ادبی برای رفقای به اصطلاح روشن فکرشان می ترکانندش و آن ها هم برایشان پپسی که هیچ مارتینی باز می کنند که به به و من می گویم از کرامات شیخ ما چه عجب،پنجه باز کرد و گفت اینم یه وجب

تازه این ها که خوبند.

گاه گویی آتشی در نشیمن گاهمان سوز سوز می کند با دیدن آن هایی که نخست برایت ژست های کافکا به بالا می گیرند و بعد که می پرسی چه نوع نوایی گوشتان را نوازش می دهد می گویند زد بازی.

خدایا من متاسفم که اطرافم را مخلوقاتی پر کرده اند که در لیست موسیقی های مورد علاقه شان شهرام ناظری و شجریان در کنار ساسی مانکن و بروبکس قرار می گیرند و آن گوشه موشه ها کمی اگر دقت کنی نامی از شوپن و باخ و بتهوون هم به چشمت می خورد.

آه ، آه که حالمان به هم می خورد از این جماعتی که برایت تریپ مردی و استواری و بی تفاوتی در برابر مشکلات و بی احساسی برمیدارند و از افتخاراتشان اگر خواسته باشید این است که در تستی من درآوردی 60% هم جنس گرا شناخته شده اند و فیگور کلیشه شکنی می آیند برایت که چه دلیلی دارد در عکس های خانوادگی همه لبخند بزنند و اصلا چرا ملت به زیباییشان اهمیت می دهند و چرا قیافه باید مرتب باشد و مگر اصلا شخصیت آدم از قیافه اش پیدا می شود و خلاصه یک تابلو که چه عرض کنم یک بیل برد به خود آویزان می کنند که مـــــــــــــن فـــــــــــــــــــر ق مـــی کـــــــــــــــــنــم  .

بعد به محض تحویل دادن پاسخ نامه ی کنکور سراسریشان می روند وقت آرایشگاه می گیرند و دو روز بعد ابرو برداشته ، به دیدارت می آیند.می گویی به بزک خانه که روان شدی ما را هم مطلع ساز که با هم بدان جا شویم که من اولین نفری باشم که با ظاهر جدید می بینمت بعد طرف می گوید من که ابروانم را برداشته ام،ایناهاش...

آخر همان هفته دعوتش می کنی به ضیافتی خانوادگی و می گوید نچ و وقتی می پرسی چرا می گوید وقت دکتر دارم و تا می گویی خدا بد ندهد،برای چه می گوید برای بینیم.بعد که باز می گویی مگر دماغت چه شده ،   می گوید هیچی برای عمل.جالب اینجاست که در این موارد دماغ به صورت آنی از فرهنگ لغتشان خارج شده و به جایش کلمه ی بینی دخول می کند

از آن هایی که پیانوی سه پداله ای به آن عظمت را فقط خریده اند که بگذارند کنار خانه شان که خاک بخورد و سال تا سال هیچ کس روی صندلی اش ننشیند و محض رضای خدا حتی یک نت استاکاسیمو هم تا به حال با آن اجرا نشده باشد ، دیوانه شده ام

همچنین از آن هایی که دم از احیای رسوم باستانی و استفاده از کلمات اصیل پارسی می زنند و سفره ی هفت سینشان را با ظروف و عود و مجسمه های آفریقایی می آرایند

آن ها که کتاب های هدایت دارد کنج کتابخانه شان خاک می خورد و روز به روز پیر و پیرتر می شود فقط به منظور تظاهر.آن ها که می گویند دغدغه ی اجتماعی دارند و می نشینند ریشه ی فقر مردم را پیدا می کنند اما خودشان تا خرخره در چشم و هم چشمی و حسادت گیر افتاده اند و نمی دانند اسکناس های لبریز از جیبشان را کجا تخلیه کنند

خدایا فقط دیفالی می خواهیم فراخ که با مغز انقدر بدان بکوفیم تا به دیار باقی روانه شویم ، باشد که پس از آن عده ای این چنینی به خود بیایند

خدایا مرد جان به لب رسیده را خدا وکیلی چه نامند؟!

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت1:27توسط the one i am | |